ميوه در ابتدای کمال خود از درخت بر زمين میافتد،
و برگ در انتهای زوال خود
بنگر که چگونه بر زمين میافتی ای مرد،
يک سيب سرخ يا يک برگ زرد...
کازانتزاکيس نويسنده يونانی می نويسد:
"در کودکی بر روی درختی پيله کرم ابريشمی را که نزديک زمان خروج پروانه بود ديدم. کمی منتظر ماندم و چون طول کشيد تصميم گرفتم به اين کار شتاب بدهم. با حرارت دهانم پيله را گرم کردم تا پروانه خروج خود را آغاز کرد اما بالهايش هنوز بسته بود و لحظاتی بعد مرد..."
" بلوغی صبورانه با ياری خورشيد لازم بود اما من انتظار کشيدن را نمی دانستم. آن جنازه کوچک تا به امروز يکی از سنگين ترين بارها بر روی وجدانم بوده اما باعث شد بفهمم که فقط يک گناه کبيره حقيقی وجود دارد يعنی فشار آوردن بر قوانين هستی. "
هر روز برای فردا آماده شو
وقتی با دستی به تمنا دراز كرده به پيش می روي، اندرز آنانی را كه پيش از از تو اين طريق را درنورديدهاند بپذير و به همان گونه دست آنانی را كه در پی تواند بگير، چرا كه زندگی زنجيره ظريف تجربه هاست كه با عشق پيوند خورده است.
سرافراز باش تا حلقه ای استوار در اين زنجيره باشي؛ خود را هی زن، اما به دور از خشونت با ديگران. شادی های زندگی كه برای تو مقدر شده با ديگران سهيم شو، اما همواره به خاطر بسپار كه تو حق حضور را به دست آورده اي...
آنانی را كه دوستت دارند بشناس؛ عشق، لطيف ترين و زيباترين هديه است و تنها زمانی بدست میآيد كه داده شود. آنانی كه به راستی دوستت دارند، در آغوش بكش، چرا كه تعدادشان اندك است؛ آنگاه ده برابر آن عشق هديه كن، پرتو عشق را از قلب خويش بيافشان تا زندگی آنان چون آفتاب گرم شود، آفتابی كه گرم می كند ظلمانیترين سرزدگان زمين را.
عشق طريقت است نه مقصد؛ همه روزه طريق خويش را در مینوردد. طی طريق كن و آن گاه مشكلات چون نقش پايی بر ماسهها مینشيند و زدوده میشود. عشق، وقتی تنهايي، تنها همدم توست و ديگر هر آنچه در پيرامون تو بوده، گويی ترك گفته است تو را؛ مكثی بكن و گوش بسپار، چه صدای تنهايي، سكوت است و در سكوت بهتر می توان شنيد. نيك گوش بسپار: لحظه های سكوت همواره با كلمات نرم و محبتآميز كسانی كه دوستت دارند، می شكنند...
Tim Murtaugh
باور نکن که يک سال يعنی تا ابد فراموشی لحظه ها...
باور نکن که هيچ گاه گرد خاطره ها بر سر و رويت نخواهد نشست...
باور نکن چشمانت بی تفاوت از ديدن آنچه پيش روی توست خواهند گذشت...
اما بگذار برايت بگويم از راز سرنوشت
از بزرگی کارهايی که او می کند...
می گويم، اگر خواستی باور کن...
می دانی اينکه فکر می کنی هيچ يادی در روحت جايگزين آنچه و آنکه می انديشی يگانه همدم توست نخواهد شد، اشتباهی است بزرگ و اگر دير بجنبی جبران ناپذير ...
از من بپذير دوست من، گاه، به ناگاه در اوج خستگی شوقی به گوشه ای از روحت چنگ می اندازد و ممکن می سازد آنچه را که ناممکن می پنداشتی
و با تمام وجود خود را از گذشته جدا می کنی، نگاهت به پنجره مقابلت است...
روشنايی آفتاب را باور کن...
و حس کن جای انگشتان آن يگانه بازيگر هستی را بر پوسته قلبت...
حالا باور می کنی؟...
از گذشته نهراسيم، کاری با ما ندارد.
نگران آينده هم نباشيم، هنوز نيامده است.
امروز را دريابيم تا از دست نرود...
زندگی امروز ما، محصول تصميم گيريهای ديروزمان است
حتماً فردا هم، نتيجه تصميم گيريهای امروزمان خواهد بود...
در حال با تمام وجود نفس بکشيم
در حال قدر لبخندها، محبت ها و اشک ها را بدانيم
در حال با عشق بمانيم ...
در توالي پياپي حضور يك روح در اين سرا، لحظاتي هست كه برابري مي كند با هزاران لحظه از دست رفته... آنقدر عظيم اند كه روحت براي دركشان مجبور است پياپي به نفس هاي عميق متوسل شود. بوي تازگي مي دهند، اما در اين لحظه پديد نيامده اند. آشنايند؛ آنچنان كه گويي هزاران بار پيش از اين آمده اند و رفته اند...
خوب كه فكر مي كني، مي بيني راست مي گويند كه هيچ گلي بي خار نيست؛ اما مهم اين است كه بداني كجاي ساقه اش را بگيري كه خار به دستت فرو نرود...! حكايت اين چند روز و چند ساعت بودن با اين بدن است انگار... بايد بداني كدام لحظه ها را بگيري و آنچنان محکم حفظشان كني كه كه نگذارند خارهاي زندگي حتي اگر در دست روحت فرو رفتند، دردشان به اعماق جانت نفوذ كند...
اين قانون گرم انسانهاست
که از انگور باده می سازند
از ذغال آتش
و از بوسه آدم ها را...
اين قانون سخت انسانهاست
که زنده بمانند
به رغم جنگ و بدبختی
به رغم خطرهای مرگ...
اين قانون ملايم انسانهاست
که آب را به نور تبديل می کنند
خواب ها را به واقعيت
و دشمنان را به برادران...
(Paul Eluard)
بايد ايستاد و فرود آمد
بر آستان دری که کوبه ندارد
چرا که اگر به گاه آمده باشی،
دربان به انتظار توست
و اگر بی گاه،
به کوفتنت پاسخی نمی آيد...
... He acts as a Friend, Witness, Judge, Guardian, Creator, King, Patron, Helper, Hearer, Knower, Observer, Provider and Decider ; His friendship is everlasting, His judgment is perfect, His creation is complete, His kingship is sublime, His patronship is gracious, His help is selfless, His knowledge is unlimited, His observation is acutest, His provision is exact and His decision is faultless …
معرکه است
رنگ رنگ
آی بيا پهلوان، وارد ميدان بشو
نوبتت آخر رسيد...
معرکه است
معرکه کشتی تو با خداست
اين طرف گود منم يک تنه،
آن طرف گود خدا با همه
زور خدا از همه کس بيشتر
زور من از مورچه هم کمتر است
آخرش او می برد
او که خودش داور است!
بازوی من را گرفت
برد هوا، زد زمين
خرد شدم اين چنين...
آخر بازی ولی،
گفت: بيا
جايزه بازی و بازندگی
يک دل محکم تر است
يک زره آهنی
پاشو تنت کن ولی،
باز نبينم که زود
زير غمم بشکنی....!!
(عرفان نظر آهاری)
Happy moments, Praise God
Difficult moments, Seek God
Quiet moments, Worship God
Painful moments, Trust God
But,
…Every moment, Thank God!!
چون ۱۰روز بعد از نوشتن اين پست، ديگه اصلاْ اون حس و حال رو نداشتم، پاکش کردم!! اشکالی داره؟؟ 

و من متولد شدم...!!! 
خدا گر ز حکمت ببندد دری...
من يه عالمه دوست خوب خوب خوب دارم! من امروز به اندازه همه ناراحتيهای اين مدت، خوشحالم...!!!
***
می روييد. در جنگل، خاموشی رويا بود.
شبنم ها برجا بود.
درها باز، چشم تماشا باز، چشم تماشا تر، و خدا در هر... آيا بود؟
خورشيدي در هر مشت: بام نگه بالا بود.
می بوييد. گل وا بود؟ بوييدن بی ما بود: زيبا بود.
تنهايی، تنها بود.
ناپيدا، پيدا بود.
«او» آنجا، آنجا بود....
(سهراب سپهری- شرق اندوه)
who is at the door
چه می توان کرد با اين اندکی که از يک نيمه وجودم ، تنها پشت در بسته باقيست و تاب ندارد هجوم نفرت را به در شيشه ای سراچه قلبم؟؟
بستنی با طعم قهوه
تا حالا بستنی با طعم قهوه خوردين؟ فکر کنم زندگی مثل اون می مونه. وقتی می دهندش دستتون، با لذت شروع می کنيد به خوردن... يه کم که می گذره، يواش يواش طعمش رو احساس می کنيد، با اين حال به خوردن ادامه می دهيد! .... می فهمين که چی می گم؟...
طعم گس خرمالو...
بازم دير رسيدم به يه دوست خوب... 
«گاهي خوره هايي هست در روح كه روح را مي خورند و مي خورند و تو نه مي تواني تحمل كني و نه مي تواني فرياد بزني .
بعضي وقتها زخمي روحت را چنان خراش مي دهد كه گمان مي كني زمان ترميمش خواهد كرد ؛ ولي زمان مي گذرد و هيچ دردي دوا نمي شود ؛ نوشتن هم دواي دردت نيست ؛ خواندن هم ديگر تسكيني نيست براي روح خسته ات . خودت هم خجالت مي كشي از اينكه اعتراف كني هنوز اين زخم را با خود داري ؛ گاهي مي انديشي اگر كسي ديگر چنين زخمي را اينهمه مدت با خود داشت حتما مضحكه اش مي كردي ولي ...
آدمها مي آيند و ميروند ؛ مثل جريان سيال يك رود خروشنده و تو از كناره چنان بدان مي نگري گويي باري ديگري جايي ديگر زيسته اي و پير شده اي و در اين زندگي جديد همه چيز برايت تكراري و خسته كننده و مسخره مي آيد .
گاهي زخمهايي هست كه هرگز خوب نمي شوند ؛ چنان عميقند كه دردشان هميشه روي پوست مي ماند ؛ زخمهايي كه وانمود مي كني نبوده اند ؛ هرگز بوجود هم نيامده اند ؛ خب ؛ زخم هفته پيش نبود؛ يعني هنوز بوجود نيامده بود ؛ امروز هم نيست ؛ بينديش كه هرگز نبوده است ؛ چرا نمي شود اينگونه انديشيد ؟
وانمود مي كني زخم وجود ندارد ؛ جلوي آينه كه مي روي لبخند مي زني و اداي آدمهاي قوي را در مي آوري و مي گويي هيچ اتفاقي نيفتاده است ؛ امروز هم مثل ديروز ؛ مثل هفته پيش ؛ مثل ماه پيش ؛ مثل همه اين سالها و به آدمك توي آينه لبخند مي زني . اما آدمك توي آينه دهن كجي مي كند برايت . توي چشمهايت زل مي زند و مي گويد : بزدل !
بعضي زخمها هرگز فراموش نمي شوند ؛ حتي اگر وانمود كني كه نيستند ؛ گوشه روحت لانه مي كنند و مي مانند . و زمان ... درمانگر خوبي براي التيام نيست و لبخند زدن هم و اداي آدمهاي قوي را در آوردن هم و ... هزار كار ديگري كه گمان مي كنيم درمانگرند و نيستند و ويران مي كنند همه تبارت را .
افسوس !
طعم گس خرمالو رو هم ديگه نمی شه چشيد...»
خوشحالم! خوشحالم! خوشحالم! خيلی خيلی خوشحالم! به خاطر همه دوستها و همکلاسی هام که پارسال تو کنکور ارشد شامل اصل نامردی روزگار شده بودن و امسال ثابت کردن که يه دانشگاه تهرانی واقعی هستن! (بابا حالا متهمم نکنين يه وقت به ناسيوناليستی ها!!
) از همين جا به همشون تبريک می گم! مبارکه، مبارکه، مبارکه!!! 
وقتی ترسوها به جبهه می آيند و خطر را می پذيرند، شک نکنيد که پشت اون جبهه خطر بزرگتری وجود داشته ...!
سر خود را مزن اين گونه به سنگ
دل ديوانه تنها، دل تنگ
منشين در پس اين بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مکن ای خسته در اين بغض درنگ
دل ديوانه تنها، دل تنگ
پيش اين سنگدلان قدر سر و سنگ يکيست
قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يکيست
ديدی آن را که تو خواندي به جهان يارترين
چه دل آزارترين شد، چه دل آزارترين
نه همين سردی و بيگانگی از حد گذراند
نه همين در غمت اينگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل ديوانه تنها، دل تنگ
ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زيسته ای سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش از اين عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل ديوانه تنها ، دل تنگ...
